خرید بک لینک
لابهلای بیست و چهارساعت ها، چهل بار از خودم میپرسم «همین؟» و انگار یادم میرود که پاسخ چقدر ترسناک است و زیر دلم را خالی میکند؛ نه از آن خالی شدن های بالای چرخ و فلک، از آن خالی شدن های کابوس های ارتفاع و سقوطم.  و پاسخ، باز همین است: «همین.» چطور میشود، کیلو کیلو خاطره که حتی هنگام یاداوریشان از فرط تعدد، حتما چندتاییش از قلم میافتد و فردا و پس فرداش یکهو به یاد میآید به «همین» سادگی با چهار تا دو نقطه، پرانتز، سر و تهش هم بیاید؟ همیشه  «همین» قدر ساده بود و من خبر نداشتم؟ یا حالا هنوز هم خبر ندارم؟ تا کی قرار است هرچه بی خبریست در سبد قلب من جمع شود؟ اهان، یادم نبود. دیگر بی خبری هم واژه دقیقی نیست. فقط «همین.» دقیق است. همین. 

برچسب: نویسنده: نگار اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 3 بهمن 1401 ساعت: 22:51

شکر، عمیقا شکر، بابت این پنجره ی وسیع و روشنی بخش ِ نویی که رو به روزهای در راهم گشودی.

که من همین سرگشتی و دویدن و حتی اضطراب این پنجره تازه را هم میبوسم. 

برچسب: نویسنده: نگار اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 3 بهمن 1401 ساعت: 22:51

صفحه بندی